قهرمان ميرزا عين السلطنه

3396

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

چوب‌كارى بود تا بعد از ناهار . در حقيقت تمام اوقات يا چوب مىخورديم يا فحش به استحقاق و بدون استحقاق . الحجّه باز محض گريز از اين درسهاى سخت روزى چهل مرتبه به‌عنوان قضاى حاجت از اطاق بيرون مىرفتيم و اين مىبايست به اجازهء معلم باشد و هرآخوند يك اسمى را خوش كرده بود . مثلا مىگفتم آخوند شاش دارم . مىگفت اى جان‌مرگ شده بگو « الحجّه » آخوند الحجه ، جوابش كه به منزلهء مرخصى بود برو گمشو . وخى نيست شو . جهنم شو . برو برنگردى . برو از مال عمر بخور . مىرفتيم وارد اندرون شده بناى شيطانى بود به اقسام مختلف باز كلفتها پشت درآمده [ مىگفتند ] . . . آخوند روزى ده مرتبه « الحجه » مىشه . وارد كه مىشديم آخوند چوب را كشيده : بدذات باز رفتى شيطانى كردى . آخوند به جان بچه‌هات كارى نكردم و اللّه دروغ مىگويند ، يا چوب خورده يا نخورده اجازهء بتمرگ بود . گاهى ما عاجز مىشديم از خواندن اين سوره‌ها . آن‌وقت مىگفتند تو ذهن ندارى ، تو درس نمىتوانى بخوانى . آخوند به مقام مرحمت برآمده چهل دانه مويز دعا خوانده مىآورد و مىگفت صبح ناشتا روزى يك دانه بخور تا ذهن تو خوب شود و حكم مىكرد ما پنير نخوريم و پنير كسى به ما ندهد . تقصير را گردن ما مىگذاشتند نه تقصير درس و معلم . بعضى اوقات از ما شكايت نموده بودند . آخوند مىگفت نبايد « الحجه » به روى . آن‌وقت ترتيب اين بود كه ما تكانهاى ديگر به غير تكان معمولى مىخورديم و خودمان را به زمين مىماليديم و با دو بازوى خود به شاگردهاى راست و چپ خود مكرر « سقلمه » سخت مىزديم كه يكى از آنها به آخوند مىگفت از شاش تركيد . مىگفت به جهنم . جواب مىداد آخر مكتب‌خانه را نجس مىكند . مىگفت به درك . آخوند ما ضامن مىشويم شيطانى نكرده زود زود بيايد . جهنم شو . اين دفعه زود مىآمديم . فردا يا دفعه ديگر مىرفتيم مىگفتيم آخوند ما را مرخص كرد . چطور ؟ درسم را مثل فوت مثل آب روان كردم . بعد از ساعتى ديگرى مىآمد و مىگفت چرا نمىروى مىگفتند كه گفته آخوند مرخص كرد . و اللّه دروغ مىگويد « الحجه » آمد . باز اول مرافعه بود و چوب خوردن . شروع به خواندن قرآن ما به هزار جان‌كندن و كتكها خوردن مىرسيديم به سورهء عم . ما را درس نمىداد تا عبا ، كله‌قند ، تقديم شود . بعد اتمام عم عم جزو تمام بود و بايد كلام اللّه مجيد شروع